اگر تا به حال هیچ یکی از رمانهای کالین فالکنر را نخواندهاید، بهتر است تجربه خواندن این یکی را امتحان کنید که مملو از روابط پنهانی و توطئه است. سلطانه، کتابی زیباست که در قالب رمان، تاریخ ترکان عثمانی و زمان سلطنت سلطان سلیمان را به زیبایی هرچه تمامتر به قلم آورده است. این رمان، داستانی فراموشنشدنی از خباثت، وسواس و تعصب در حریم سلطان سلیمان شکوهمند است که در آن روزگار خدای خدایان دنیا، مالک انسانها، جانشین الله و تنها حاکم امپراتوری عثمانی بزرگ به شمار میآمد.
داستان مربوط به امپراتوری عثمانی در قرن شانزدهم میلادی است و زندگی تعداد زیادی شخصیت مختلف را روایت میکند که سرنوشت آنها به مرور به یکدیگر گره میخورد. رمان براساس زندگی واقعی سلطان سلیمان و رُکسلانا، دختر موقرمز روسی است که سلطان پس از مدتی نام او را به خُرم سلطان تغییر میدهد. خرم که در ابتدا تنها یک برده روسی بود، پس از مدتی محبوب سلطان میشود زنان دیگر حرمسرا و مادر و همسر سلطان سلیمان که چشم دیدن خرم را ندارند، در تلاشند او را از کاخ بیرون کنند. گرچه سلطان از ماه دوران، همسر اول خود پسری دارد به نام مصطفی، خرم در تلاش است تا به دنیا آوردن فرزندی برای سلطان سلیمان، جایگاه همسر اول او را کسب کرده و بدین ترتیب، او مادر پادشاه آینده امپراتوری عثمانی شود. سلطان که در ابتدای داستان، ماه دوران را همسر محبوب خود میداند، به مرور با ترفندهای رذیلانه خرم، فریب او را میخورد و علاقهاش به او بیشتر از علاقهاش به زنان دیگر میشود تا به جایی که حتی توانایی او برای فرمانروایی زیر سوال میرود. دعواهای خرم و ماه دوران بر سر انتخاب پادشاه آینده ادامه داستان را رقم میزند، اما در نهایت خرم، ماه دوران را مغلوب کرده و خود جایگاه والا را به دست میآورد.
نویسندهویلیام فالکنر
مترجمهادی عادل پور
شابک9789646325081
موضوعرمان و داستان خارجی
ردهبندی کتابادبیات دیگر زبانها (شعر و ادبیات)
قطعوزیری
نوع جلدسلفون
نوع کاغذتحریر
زبان نوشتارفارسی
تعداد صفحه643
سایر توضیحاتزمان: 1520 میلادی
مکان: شهر قسطنطنیه (استانبول در ترکیه امروزی)
در قرن شانزدهم، هنگامی که امپراطوری عثمانی در اوج قدرت است و "سلطان سلیمان خان قانونی" بر سه قاره و هفت اقلیم حکمرانی می کند، در پشت درهای بسته و دیوارهای بلندِ توپقاپو سرای، 300 کنیز در بزرگترین حرمسرای امپراتوری، جدا از دنیای بیرون روزگار می گذرانند. در این جهان بسته زندگی بر اساس قوانین خاص و مستقلی میگذرد، اما هنگامی که "سلطانه" را که یک دختر تاتار است به حرمسرا می آورند، زندگی عادی و روزمره حرمسرا به یکباره دگرگون می شود.
روزگاری بود که سکوت بر همه جا حکمفرما بود و این سکوت را نه نعره های جنگی سربازان شکست و نه فریادهای مردان مهاجم؛ در هم شکننده ی این سکوت دیرپا، قهقهه های خنده ی یک زن بود. او سلطانه نبود و نمی توانست باشد. روزی که او را چون کنیزی به حرمسرای سلطان سلیمان آوردند، دیگر اوضاع فرق کرد. با تمام قوای خود سعی می کرد خود را به قلب قدرت یعنی کنار سلطان نزدیک کند. از هیچ ظلم و توطئه ای هم فروگذار نکرد و سرانجام توانست با زیرکی خود، همسر سلطان شود؛ در حالی که چنین رسمی از پادشاهان عثمانی گرفته شده بود و تنها می توانستند زنان و دختران زیبارو را برای حرمسرای خود انتخاب کنند و آنها هم تا آخر عمر فقط کنیز باقی می ماندند. ولی سلطانه این رسم را شکست. به زودی در جهانی که تا آن روز دنیای ویژه ی مردان بود، به قدرت بی نظیری دست یافت. او سلطان را شیفته ی خود کرد ولی روز به روز عشق سلطان به او بیشتر و نفرت سلطانه به او افزون تر میشد ...